X
تبلیغات
۩۞۩ دلتنـــــــگی ۩۞۩

۩۞۩ دلتنـــــــگی ۩۞۩

اگر نمی تونی بالا بری پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا رود
من عاشق پاییزم
امروز ديدم كه چطور پاييز هر چه را كه داشتم از من ربود. به من گفت كهنه‌ها بايد بروند تا فرصتي براي جوانه‌ زدن تازه‌ها باشد. دوباره سلامت مي‌كنم پاييز. اي فصل بي‌قراري. دوباره نگاهت مي‌كنم. دقيق و آشنا. تو بخش پنهان مني. هويدا شو.
تو نغمه‌هاي ناخوانده مني. مرا بخوان. چرا وقتيكه مي‌آيي من اينگونه بي‌تاب مي‌شوم؟ چه چيزي با فرود تو در من فرو مي‌ريزد؟ چرا از آوار برگ‌هايم بر زمين نمي‌ترسم؟ چه اميدي در دلم بيدار مي‌كني كه وقتي صداي خش‌خش برگ‌هايم را زير پاي رهگذاران بي‌خيال مي‌شنوم اندوهي به دلم نمي‌نشيند؟ صداي طوفان تو كه شاخه‌هاي ذهنم رو مي‌تكونه و روياي بهار رو تا دور دست‌ها مي‌بره منو نمي‌لرزونه. هيچ وحشتي از صداي رعد و برقت ندارم.
انگار حالا بعد از رها شدن از هر برگي كه روزي وصله تنم بود احساس خوش آزادي مي‌كنم. احساس همه‌ جايي بودن و به هيچ جا تعلق نداشتن.
حالا خوب نگاه كن با من چه ها كرده‌اي. من درختي عريانم. مي‌توانم در عرياني روحم، زيبايي و جلال نيستي رو بعد از رها شدن از هستي مشاهده كنم.
انگار همه برگ‌هايم نقابي بودند تا حقيقت ژرف نيستي رو بپوشانند. ناشناخته‌ها در حيطه نيستي منتظرند تا به شهود برسند. مثل خالي يك كوزه كه انتظار آب زلال رو مي‌كشه من هم تهي از بودنم، با تو لبريز بشم. با تو كه مفهوم شفاف نيستي هستي.
+نوشته شده در چهارشنبه 1391/07/26ساعت21:14توسط مهدی و مجید |
یا دیگری ...
عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری

تا به حالا نوبت ما بود و حالا دیگری


گفته بودی که مرا وقت سفر باید شناخت

عاقبت بار سفر بستی ولی با دیگری


هر نگاهت صد غزل در دفترم آواره کرد

با که حالا سر بگیرنداین غزل ها؟ دیگری؟


رسم دنیا بر همین بوده که عمری باغبان

پای گل می بارد و می چیند آن را دیگری


من که نفرینت نکردم روزی اما می دهد
پاسخ کار تو را حالا خدا یا دیگری

+نوشته شده در جمعه 1391/06/31ساعت0:17توسط مهدی و مجید |
هیچ

اگر دری میان ما بود

می کوفتم
درهم می کوفتم

اگر میان ما دیوار بود
بالا می رفتم پایین می آمدم
فرو می ریختم

اگر کوه بود ، دریا بود
پا می گذاشتم
برنقشه ی جهان و
نقشه ای دیگر می کشیدم

اما میان ما هیچ نیست
هیچ

و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی شود کرد

شهاب مقربین

+نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت14:51توسط مهدی و مجید |
عشق و وفا
عشق و وفا ، گلی ست زیبا که در بهار آشنایی می شکفد و خود نمایی می کند.

عشق ، پرنده ایست زیبا ، که بر شاخسار دل هر کس ممکن است لانه کند. چه فقیر ، چه غنی.

عشق ، چون نسیمی ست که بر روی دشتهای خشکیده دل انسان می وزد و طراوت را دوباره به آن باز می گرداند.

و عشق ، یک ابتلاست و این تو نیستی که عاشق می شوی بلکه تو فقط به عشق مبتلا می شوی.

 ولی این گل زیبا ، خزانی نیز بدنبال دارد و این پرنده زیبا و خوش صدا همیشه در این لانه نمی ماند و این نسیم همانگونه که وزدید ، همانگونه نیز خواهد رفت.

پس هنگامیکه نسیم عشق وزید ، به آن تن بسپار و شادمانی کن و آن هنگام که رفت ، تنها بگو : خدا نگهدار.

عشق را نمی توان برای همیشه در قفس نگه داشت. عشق پرنده ایست آزاد و رها که اگر آن را در قفس بندازی ، دیگر نمی خواند. عشق هر کجا که خود را آزاد ببیند می ماند و عشق آنجا به فکر فرار و گریز می افتد ، که خود را در قفس ببیند و عشق طاقت قفس را ندارد. بگذار عشق آزادانه بیاید و هر گاه که خواست برود. درب قفس را باز بگذار. اگر عشق خود بخواهد ، می ماند و اگر نه......آواز و پرواز پرندگان در آزادی و آسمان زیباست ، نه در گنج قفسی محصور.

عشق اگر برود غمناک است ولی گناه نیست. عشق اگر آمد ، خوشحال باش و اگر رفت ، به او بگو : " ای عشق می روی؟؟؟ برو . به سلامت. خدا پشت و پناهت. برو ولی دلم برایت تنگ می شود."

مهم نیست معشوق تو می آید و می رود. مهم این است که تو دلی پر از مهر داشته باشی. مهم این است ، که علی رغم بی وفایی معشوق ، آتش عشق تو همچنان گرم و روشن بماند. شاید دیگری به گرما و نورش محتاج باشد.

حق هر کسی است که در یک روز برفی و سرد ، اگر صدای پای خسته و رنجوری را پشت دیوار قلبش شنید ، درب را به رویش بگشاید. مهم نیست که او کیست. مهم آن است که او بهانه ایست تا آتش عشق در نهاد تو خاموش نگردد. هر چند او نیز ، هنگامی که گرم شد و جان دوباره ای گرفت ، تو را متهم کند و کوله باری از غم در آنجا جای بگذارد و تو را نیرنگ باز و هزار چهره بخواند.

ولی تو به خود و قلبت مطمئن باش و بدان که زندگی همیشه جاریست و در حال تغییر. عشق ها و معشوق ها همانند جاده ها هستند که گاه به هم نزدیک می شوند و گاه از هم دور. فقط یه راه است که ثابت است و مستقیم و آن راه مرگ است.

پس همیشه عاشق بمان. و عشقت را چون ابری ساز که بی منت بر معشوق ببارد و او جان بگیرد. رشد کند و زیبا شود.

و همیشه بگو :

دلم را گندم می کارم.

دیدگانم را جویباری می سازم

دیگر هیچ کبوتری بی دانه نخواهد ماند.

دیگانم را ابری می سازم

تا پیوسته ببارد.

دیگر کویری بر زمین نمی ماند.

سینه ام را اقیانوسی می سازم.

دیگر هیچ ماهی از تشنگی نخواهد مرد 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت0:44توسط مهدی و مجید |
آهای مردم مرا هم دعا کنید

آهای مردم مرا هم دعا کنید

آهای کسانی که بر شاخه های درخت امید دخیل بسته بودید. دخیل های آبی و زرد و قرمز را گره زده بودید و دل را به گره گشا سپرده بودید تا مسافرتان سالم از سفر باز گردد !!!!

دیدم که گره هایتان باز شد و معشوق و مسافرتان سوار بر اسب سفید دوباره بسویتان بازگشت و دعایتان مستجاب شد.

مرا هم دعا کنید !!!

آهای کسانی که سفر کردید به شهر خدا برای دیدارش و گرداگرد خانه محبوب خویش طواف کردید. اشک های شوق باریدید و دست نیاز بسوی آسمانش بلند کردید ، دعا خواندید و از او طلب کردید !!!!

دیدم که در های رحمتش از آسمان ناگاه باز شد و آنچه طلب می کردید بر شما بارید.

مرا هم دعا کنید !!!!

آهای کسانی که به دیدارش مشتاق شدید و و به سوی خانه اش با شوق ایستادید. ذکرش گفتید. شب و روز. روز و شب. وقت و بی وقت نامش را بر زبان راندید !!!!

دیدم که چگونه پاسختان را داد و شما را مست دیدارش کرد.

مرا هم دعا کنید !!!!

امشب بغضی عجیب گلویم را می فشارد و نفس هایم را تنگ تر از همیشه کرده است. نمی دانم غم دوری توست که قلبم را می سوزاند یا آتش اشتیاق من به دیدارت. سالهاست از تو دور افتاده ام. از آن زمان که بدین جا تبعید شدم و دستم از دستانت جدا شد و تو را گم کردم. و این سالها به اندازه قرن ها بر من می گذرد و زندگی ام فقط بهانه ایست برای دیدار تو.

امشب دلم می خواهد چون آسمان با صدای بلند گریه کنم و این بغض هزار ساله را از گلو رها کنم. اما افسوس که گوش های  نامحرم مرا می شنوند.

آهای آدم ها مرا دعا کنید تا شاید بار دیگر خدا به من نگاه کند و دستم را بگیرد و مرا در آغوش کشد و غم هایم را پایان دهد.

و تو هم مرا دعا کن ای تنها امید باقی مانده من

۩۞۩  و ن و س ک ۩۞۩

لینک شده از : ۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩

 

+نوشته شده در جمعه 1390/05/14ساعت22:44توسط مهدی و مجید |
دلم برای پرستوم تنگ شده
زندگی زنجیره ای از آغازهاست مثل طلوع هر روزه خورشید

گویند زمانی که خورشید غروب می کند وچشم آسمان در فراقش از گریه گلگون می شود .پرندگان هراسان خبر مرگ خورشید را به موج و دریا و ساحل و ماهیان می رسانند و همه برای وداع با خورشید در واپسین لحظات پریشان می شوند 

به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر
پرندگان هراسان به پرس و جو رفتند
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید
نفس زنان به تماشای حال او رفتند
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج
برآمدند و به گرداب فرو رفتند

ولی در این میان تنها پرستو بود که می دانست که هر غروبی را طلوعی دیگر در آغوش می کشد و هر وداعی سلامی دیگر در بر دارد . 

خورشید . زخم خورده و گسسته وگداخته
میرفت و اشک سرخش 
بر آب میچکید
دیگر دلش به ماتم مرگش نمی تپید
زیرا که فردا 
دوباره از دل امواج می دمید

+نوشته شده در سه شنبه 1390/05/11ساعت0:26توسط مهدی و مجید |
خونه تکونی

با صدای زنگ ساعت بیدار می شم . همین طوری که چشمام بسته ست ، دستی به بدنم می کشم و بی اختیار می گم : " خدایا شکر ، من زنده ام ! خدایا شکرت که به من ، یه روز دیگه فرصت دادی که زندگی کنم . که بتونم آفریده های قشنگ تو رو تماشا کنم . "

خیلی وقته ، راستی راستی خیلی وقته ، این فکر به سرم افتاده . فکر می کنم یه جای دیگه ، شاید تو یه دنیای دیگه ، آدمای زیادی هستن که دلشون می خواد زنده باشن ! می خوان زندگی رو تجربه کنن . خوبی ها و بدی های زندگی رو تجربه کنن . اونا از خدا خواهش می کنن که اونا رو بدنیا بفرسته ! نمی دونم چرا فکر می کنم ، اونا عدشون خیلی زیاده ، بنابراین باید نوبت بگیرن. باید ثبت نام کنن و منتظر نوبتشون باشن . شاید کنکور هم دارن ! من نمی دونم !

چشام رو که باز می کنم ، همه این فکرا به سرم هجوم می آرن ، در ذهنم ، سر و صدایی بلند می شه ، چه غوغایی !. بخودم می گم :" بسه دیگه ، تند نرو ، آروم باش ". مثل یه بچه سر براه ، خودم به حرفای خودم گوش می دم . ولی ..... قبل از اینکه بلند شم ، تصمیماتی می گیرم . پیش خودم می گم :  حالا که زنده ام ، حالا که این فرصت به من داده شده ، این فرصت طلایی ! ازش استفاده می کنم . نمی خوام امروزم مثل دیروز باشه . امروز یه روز دیگه اس ، و حتما یه روز بهتر ! شاید مجبور باشم بعضی کارها رو از روی اجبار انجام بدم ، ولی باشه . همونا رو هم طوری انجام میدم که اگه نبودم ، یعنی فرصت زنده بودن ازم گرفته شد ، بگم : " آفرین به من . چه خوب زندگی کردم ، چقدر معنای زنده بودن رو فهمیدم. چقدر آدم خوبی بودم ! تا تونستم از محبت هایی که خدا تو دلم گذاشته بود ، بخشیدم . خسیس نبودم . خست عاطفی نداشتم . از همه چیزهای خوب تعریف کردم . حالا هر جا که بود و مال هر کی که بود . چون همه چیزهای خوب ، خدایی هستن . چه زیبایی جمال یه بنده خدا. چه یه منظره زیبا ."

بازم با خودم فکر می کنم ، چه خوب می شه بعد از رفتنم ، وقتی همه فرصت های زندگی از من گرفته شد ، بتونم بخودم بگم : " آفرین به من ! به من که خسیس نبودم . می دونستم که خزانه های خدا پر از گنجه ! وجاهایی رو که من خالی می کنم ، پر می کنه . پرِ پر ! من از مالم بخشیدم . به اونایی که لازم داشتن. به یه گرسنه ، به یه پیر ، به یه تنها ، به یه ناتوان ......برای یه اسبابازی یه بچه ، برای خرج تحصیل یه آدم ، برای هدیه به یه عروس ، برای کمک به یه مسافر ......".

به نظرم  بخشیدن ، یه جور شکر کردنه . و شکر کردن فقط به زبون نیست . به عمله . برای شکر باید کاری انجام بدیم .

تصمیم می گیرم که از هر چیزی که دارم و شاید بیش از دیگرون دارم ببخشم. از پولم ، لباسم ، سوادم ، هنرم و شاید وقتم . می دونم که اون بخشنده بی منت ، جای خالی رو پر می کنه !

آخر سر هم تصمیم می گیرم توی دلم یه خونه تکونی راه بندازم ! می خوام همه رو ببخشم ! اونایی رو که ازشون گله دارم . اونایی که به من بی محبتی کردن . اونایی که جواب خوبی های منو ندادن و اونایی که با نیش حرفاشون یا تیر نگاهشون منو رنجوندن . همه رو می بخشم .

آره ، این جوری بهتره ! چقدر سبک می شم . دلم خالی می شه . خونه تکونی همیشه خوبه. هر لحظه !

چرا باید منتظر نوروز باشیم ؟؟!!

لینک از :۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩

+نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت22:23توسط مهدی و مجید |
کجایی لیلی ؟ منم مجنون !

هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست. هنوز کسی نیومده که مثل من و تو ، جرات کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز کسی نتونسته پرهای خسته شو ، مثل تو در حیرونی وا کنه ! تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن !

هنوز کسی نیومده تا پاشو ، تو جا پای تو بگذاره . تو رسم عشق رو جاودانه کردی و معنی عشق رو ، زندگی کردی . با بال های خودت پریدی ، شگفتی رو چشیدی ، دلباختن و سر سپردن رو آموختی ، هر روز بیشتری شدی ، عطر باورت رو با همه تقسیم کردی . بزرگ و بزرگ تر شدی تا جایی که برای دیدنت ، نگاه کم آوردیم . دست هامون برای گرفتن دستهای تو کوتاه شد و تو اونقدر دور شدی که دیگه ، باورت نکردیم . ازت افسانه ساختیم ، توی قصه ها جست و جوت کردیم و توی شعرا یادت کردیم . ازت غزل و دوبیتی و رباعی و دلنوشته ساختیم . اسمت رو روی زیبایی های دست نیافتنی گذاشتیم و مثل یک راز سر بسته تو گنجه احساسمون ، پنهونت کردیم .

اما من ! تا تو لیلی هستی ، مجنونم . باورم شدی ، حسی تو رگام شدی ، خونم شدی ، نور چشم های دیر باورم شدی. روشنی دلم شدی . هنوز برای شبای سرگشتگی تو بی تابم ! برای دقیقه های پنهون تو ، پیدایم . برای فصل های دلتنگی ات ، یارم . برای شنیدن دردهای تو ، درمانم . هنوز عطش تو را دارم . تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب می شه . کسالتم با یاد آوری عبور تو ، شادمان می شه . اندوهم با شوق دیدن تو ، سبز می شه . " تو بی قراریِ منی " . من بی قرار توام و در این وادی حیرت ، هر لحظه با تو وصلم . و هر نفس با تو زنده ام .

کجایی لیلی که امروز ، برای دیدن تو ، به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم . به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم

برای شب های آغشته به تو

فقط برای تو ....

۩۞۩ ون وس ک ۩۞۩

لینک از :۩۞۩ ون وس ک ۩۞۩

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/22ساعت10:18توسط مهدی و مجید |
شايد حق ما همين باشد.

دايره دوار روزگار، تا سال‌هاي سال همچنان سرگشته‌تر از پيش مي‌گردد و مي‌گردد و جز سرگيجه و سرگرداني چيزي نمي‌آفريند.

 پس كسي كه مثل هيچكس نيست ، كي از راه مي‌رسد و بر اين نمايش بي‌سرانجام ، نقطه پاياني خواهد بود؟

نمي‌دانم ما از چه تاريخي، به تاريخ تكرار و ملال پيوستيم؟

كمي به عقب برگرديم، شايد هنوز اندك هوايي تازه براي تنفس باقي مانده است. اين مدار مدور سرگيجه ، هر روز با شعاع بزرگتر ، روح تشنه ما را مي‌بلعد و ما را هر روز گيج تر و گيج تر مي‌كند.

عاقبت يك روز، يك ورق تسليت روزنامه، یا کاغذی عکس دار و چسبیده بر دیوار ، زندگي ما را رقم خواهد زد. .....

شايد حق ما همين باشد.

*حق كسي كه هميشه منتظر است تا ديگران آينده و اقبالش را رقم بزنند.

**حق كسي كه اراده و همت والاي انسان را بي‌ارج و بي‌ارزش مي‌شمارد.

***حق كسي كه منتظر است هميشه كسي از راه برسد و او را نجات دهد.......

 دهاتی ؟!

چرا همواره آماده نشستن هستي و نه آماده پريدن؟

هر تغيير و اتفاق تازه‌اي مدتي زمان مي‌بره تا درك بشه. اگه آدم خودشو خوب بشناسه انتخاب مي‌كنه و مي‌دونه چرا انتخاب كرده اما اگه خودشو نشناسه، هميشه منتظره تا ديگران براش انتخاب كنند و وقتي ديگران براي تو تصميم بگيرند، تو نمي‌توني مسئوليت عمل اونا رو به گردن بگيري. هميشه مي‌گي اونا مقصر بودن. اونا نذاشتن.

هزاران راه خلاق براي موفق شدن هست كه لازمه رسيدن به هر كدام، جرأت و جسارت انديشيدن به آن راه‌ها است.

 لینک از :و ن و س ک

+نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت23:2توسط مهدی و مجید |
آسمون ....

آسمون قبلنا که بچه بودم و سر به هوا ، جوري بهم زل مي‌زد كه انگار مي‌خواد قورتم بده. خيال مي‌كردم هر چي تو آسمون با اين دل ما خيال جنگ داره . از اون خورشيدش كه اول صبح يه كاره مي‌زد بيرون و خودنمایی می کرد برام ، تا اون ماه بيكار و عاطل باطل كه شب تا صبح كشيك ما رو مي‌كشيد که خوابیم یا بیدار؟!  با اون همه ستاره كه نوچه‌هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي‌زدن و هر وقت خیالم پرواز می کرد تا نزدیکشون بشه فورا عصبانی می شدن و براش سنگ آتشین پرتاب می کردن .  اونوقتا سند همه ستاره ها رو برای خودم زده بودم و .....

ولی حالا اونقدر سر بزیر و زمینی شدم که دیگه نگاه آسمون برام بی رنگ شده و حتی رنگ چشماشو هم فراموش کردم . الان پیش رمال ها و دعا نویس ها دنیال ستارم می گردم. نمی دونم چرا اونا می تونن ستاره منو ببینند ( حتی توی پیشونی و کف دستم ) ولی من هر چی نگاه می کنم ستارمو ، نه می بینمش و نه پیداش می کنم ؟!

بقول دهاتی که همیشه بهم می گه  :

لینک شده از :و ن و س ک

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت14:49توسط مهدی و مجید |
خودتو بپذیر
یکی برام می گفت :
ما واسه بودن، انتخاب نكرديم، انتخاب شديم.
 بودن جبره.
اما خيلي وقتها مي‌شه جبر رو با يه نگاه خلاق به اختيار تبديل كرد.
اگه نقصي رو بشه با اراده، معالجه كرد، اختياره!
 اما اگه نشه، ميشه حكمت.
خيلي وقتها دست فهم من و تو به حوزه حكمت ها نمي‌رسه.
ما فقط مي تونيم تسليم باشيم و بپذيريم.

دهاتی؟!
خودتو بپذير. تو همون طوري كه خلق شدي با هر كم و كاستي، كاملي.
ارتفاع تو به قد و قامت بالاي تو نيست، به قدرت پروازته. تا هر جا كه بپري باز هم نقطه اوجي هست كه تو رو صدا مي‌زنه كه بيا...
زيبايي تو، به چهره و اندام متناسب و ظريف تو نيست، به روح توست كه تا چه حد قابليت زيبا بيني و مهربوني داره.
توانايي تو به قطر ماهيچه‌هاي دست و بازوي تو نيست، به توانايي بخشش توست.
بزرگي تو به مال و ثروت و شهرت تو نيست، به اصالت و نجابت توست.
واسه رستگار شدن و خوشبخت زيستن، دارايي لازم نيست، توانايي لازمه.
واسه ديدن و مشاهده كردن، چشم لازم نيست، بصيرت لازمه.
واسه رهايي و اوج گرفتن، بال و پر لازم نيست، هنر پرواز رو آموختن لازمه

لینک از :و ن و س ک

+نوشته شده در سه شنبه 1390/03/24ساعت11:56توسط مهدی و مجید |
من گاهی
من گاهي شب‌ها با ماه تنها، همنوا مي‌شوم و ترانه‌هاي مهتاب را براي بركه‌هاي خفته مي‌خوانم، شنا مي‌كنم و تا عمق درياها سفر مي‌كنم .

من گاه مثل مرغ شب مي‌خوانم و تو مرا مي‌شنوي. نغمه‌اي را كه بس آشناست نه دور است و نه نزديك.


من گاهي مثل باران مي‌بارم و در زمين فرو مي‌روم و با عطر خاك مي‌آميزم و آن گاه بذري را كه در نهانگاه خود دارم در آغوش مهر مي‌فشارم.
منبع : و ن و س ک

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/19ساعت20:25توسط مهدی و مجید |
عشق

عشق! چه جادويي در نگاه توست كه هر چشمي به نور تو مي‌بينه! چه حكمتي در صداي توست كه همه گوش‌ها، به خاطر تو مي‌شنوه. تو لطف پيداي هر نقش زيبايي! تو نهايت كمال،‌ در بطن هر پديده‌اي! تو نقطه اتصال همه ذراتي!‌ تو جاذبه ادامه راهي...

پيش از اين روزهاي تبدار، تو رو در دورترين نقطه از خويشتنم جست‌و جو مي‌كردم. در حالي كه امروز در نو شناورم. با امواج مهر تو، زير و زبر مي‌شم. هيچ كس نمي‌تونه تو رو برام تعريف كنه، حبست كنه. تو همه جا منتشري. تو سيالي. رها از هر چفت و بندي، هيچ فضايي نيست كه از تو پر نباشه! با اين حال هيچ فضايي رو تنگ نكردي. در عبور دائمي، از سوي مبدا هستي، به سمت مقصدي ناشناس بي‌شتاب مي‌آيي. بي‌بهونه بر دل مي‌نشيني. بي‌نشان در قلب و روح ما،‌ جا مي‌موني. اما ردپاي تو رو، مي شه در همه هستي دنبال كرد. حس كرد كه تو گويا از اين حوالي گذشته‌اي، از اين چشمه آب نوشيده‌اي. از اون كوه بلند، بالا رفته‌اي. در اين دريا، شنا كرده‌اي!

عشق! اين منم كه با توام و بي تو گم در خويشم. اين صدايي كه مي‌شنوي، هذيان نيست. گر چه من از امروز به تب آلوده‌ام. اما تو بگو در كدام لحظه از لحظه ‌هاي حيات، تا بدين حد هوشيار بوده‌ام كه امروز هستم. پس از لمس تو، از تاريكي نمي‌ترسم. به نامم عادت ندارم. اگه تا امروز هر چيزي به جونم بسته بود،‌ از اين لحظه به بعد، هيچ چيزي جز تو ندارم. گوش كن! طبل سينه‌ام چه بي‌قرار مي‌كوبه! آسمون دلم چه بي‌تاب مي‌غره. اين روح عاشق در تلاطم امواج طوفاني، چه مشتاق مي‌جوشه! در هر لحظه، در امواج بي‌قرار درياي حيرت، غوطه‌ورم.

عشق! تنها تو مي‌موني! اين حنجره خاموش، از تو مي‌خونه، اين روزهاي سرد و بي‌رونق با تو گرم مي‌شن. اين شبهاي بي‌فروغ با تو روشن مي‌شن. اين چشم‌هاي منتظر، با تو بينا مي‌شن. اين گره‌هاي كور، با تو باز مي‌شن. خارهاي غم، با تو گلستان مي‌شن. تلخ‌ها، با تو شيرين مي‌شن. دردها، با تو نوازش مي ‌شن. در پايان هر رنجي، تو با اميد شروع مي‌شي. در آغاز هر تاريكي و ظلمتي،‌تو مثه خورشيد مي‌تابي و آفتاب مي‌شي.

عشق! تو چه جامه ساده‌اي به تن داري، شكوه اندام بلند تو، به هر سادگي، ابهتي ابدي مي‌ده. تو چه سيال و رواني! مثه عطرهاي گل‌هاي ياس، در كوچه باغ‌ها در پروازي! به هيچ قالبي، بسته نيستي، به هيچ مفهومي، دلبسته نيستي. تو رو در هيچ واژه‌اي نمي‌شه حبس كرد. تو رهايي!‌تو حالت خوش سرمستي هستي. جذبه شوق انگيز وصالي! تو خود اشتياق پروازي!

تو مدام در حركتي، نه پاياني! نه آغازي

لینک از   و ن و س ک

 

+نوشته شده در یکشنبه 1390/03/15ساعت10:18توسط مهدی و مجید |
دریا

دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره پایین رفت

تا دریا را به من نشان بدهد

بالاخره از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همین طور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...

+نوشته شده در شنبه 1389/09/13ساعت1:30توسط مهدی و مجید |
پل شکسته

روزگاری

کوه ها را به هم وصل می کردی

آدم ها را

قلب ها را

اما حالا...

آه ای پل شکسته!

حالا دیگر

فقط ابرها می توانند

از روی تو بگذرند!

(رسول یونان)

+نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت1:16توسط مهدی و مجید |
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

+نوشته شده در سه شنبه 1389/02/14ساعت10:51توسط مهدی و مجید |
...
باورم نمي شود،
لاشخورها عقاب ها را تكه تكه مي كنند 

و ما

ماههاست كه آسمان را نگاه نكرده ایم!  

+نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت23:0توسط مهدی و مجید |
کوچه ها را غم بی مردی کشت
+نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت21:8توسط مهدی و مجید |
فزت و رب الکعبه
+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت21:36توسط مهدی و مجید |
گنجشک
گنجشگك    بيقرار بنشين

آرام در اين حصار بنشين

پرواز در اين زمانه ي سرد

جرمي است به حكم دار بنشين

صياد نشسته اين طرف ها

با سنگ در انتظار بنشين

         ***

گنجشك پريد و زير لب گفت:

با بال بمير و خوار ننشين

+نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت10:52توسط مهدی و مجید |