۩۞۩ دلتنـــــــگی ۩۞۩

اگر نمی تونی بالا بری پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا رود
آهويي
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی



 شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی



شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی



از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی



نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی



آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

شعر : فاضل نظري
+نوشته شده در سه شنبه 1392/10/10ساعت20:32توسط مهدی و مجید |
بگذار !!!
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم 

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم 

یک قطره آبم که در اندیشه دریا 

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم 

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم 

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است 

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم 

خاموش مکن آتش افروخته ام را 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

+نوشته شده در دوشنبه 1392/10/09ساعت9:47توسط مهدی و مجید |
نشد!
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

+نوشته شده در سه شنبه 1392/08/28ساعت17:7توسط مهدی و مجید |
گنجشک

گنجشکی در گلویم لانه کرده

وقتی تو نیستی 

ترانه هايش را پنهان مي كند

ميل پريدن

در هيچ آسماني ندارد


بايد برگردي

هواي زندگي ام را عوض كني

ترانه ها

در تنم درد مي كشند!‌

+نوشته شده در پنجشنبه 1392/06/21ساعت12:18توسط مهدی و مجید |
پیشکش

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم
جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم

یار عزیز! یوسف من کم تحمل است
این برده را برای اسیری کجا برم

بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه
موی سفید را سر پیری کجا برم 

ای قلب زخم خورده ی بیمار، من تو را
گر پیش پای دوست نمیری کجا برم

جان هدیه ای ست پیشکش آورده از خودت
این هدیه را اگر نپذیری کجا برم ...
+نوشته شده در یکشنبه 1392/06/10ساعت17:51توسط مهدی و مجید |

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟

بی سبب تا لب ساحل مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظری


+نوشته شده در یکشنبه 1392/04/16ساعت10:37توسط مهدی و مجید |